یک روز بد!
دیشب بعد از آخرین اس ام اس آلیس، با اینکه خیلی خوابم میومد منتظر موندم تا آلیس بیاد و با اس ام اس شب بخیر دوتایی باهم بخوابیم. به زور بازی گوشیم خودم رو 40 دقیقه بیدار نگه داشتم ولی نیومد. با خودم گفتم خیلی بی انصافه ولی بعدش فکر کردم حتما خیلی خسته بوده و خوابش برده. تو دلم بهش شب بخیر گفتم و خوابیدم.
پرده ی دوم:
صبح ساعت 9.30 از خواب بیدار شدم و مطمئن بودم که آلیس به خاطر کلاس فرانسه اش زودتر از من بیدار شده، پس سریع گوشیم رو برداشتم تا اس ام اسش رو بخونم. ولی اس ام اسی نبود. خیلی توقعم بالاست؟ آخه همیشه که من زودتر بیدار میشم تنها چیزی که یادم میفته آلیس هست و سریع بهش اس ام اس صبح بخیر می دم. با ندیدن اس ام اس آلیس گفتم اصلا براش مهم نیستم ولی با خودم فکر کردم حتما خیلی عجله داشته و فرصت نکرده بهم اس ام اس بده. پس گوشی رو برداشتم و خودم بهش اس ام اس دادم.
پرده ی سوم:
صبح با مادرم سر زود یا دیر نامزد شدنم بحثمون شد و من همش میگفتم تابستون و مادرم اصرار داشت که کمی دیرتر نامزد کنم تا شرایطش مهیا باشه. کلی با مادرم کل کل کردم و باهاش بد حرف زدم تا راضی شه زودتر با آلیس نامزد شم. از رفتاری که با مادرم داشتم پشیمون بودم ولی به خاطر زودتر رسیدن به آلیس هرکاری لازم بود باید میکردم.
پرده ی چهارم:
قرار شد ساعت 12.45 دقیقه تو ایستگاه سرویس های دانشگاه همدیگرو ببینیم و باهمدیگه بریم دانشگاه. من کمی دیر کردم و مطمئن شدم که ساعت 12.45 نمیتونم برسم و 5 دقیقه دیرتر میرسم. آلیس ساعت 12.45 با سرویس رفت دانشگاه و 5 دقیقه منتظر نموند تا من برسم. در حالیکه تا به حال نشده بود من و آلیس قراری بذاریم و درصورت دیرکرد آلیس، من برم دانشگاه. حتی شده بود 45 دقیقه واستم و چندین بار سرویس ها بیان و برن ولی من منتظر می نشستم تا آلیس بیاد. کلی ناراحت شدم ولی باخودم گفتم حتما دلیل خاصی واسه عجله کردنش داشته.
پرده ی پنجم:
رسیدم دانشگاه و آلیس رو دیدم که تو دانشگاه منتظرمه. لباسای جدیدش رو پوشیده بود و با ابرو های مرتب و رژ لب جدیدش زیباتر شده بود. زیاد باهم نتونستیم گرم بگیریم. باخودم گفتم حتما به خاطر تیپ جدیدش مغرور شده و دیگه منو با این تیپم دوست نداره. ولی یکم که فکر کردم فهمیدم که خود من هم به خاطر اتفاقات صبحش ناراحت بودم و اخمام تو هم بود. وقتی تو سرویس بودم به این فکر میکردم که وقتی آلیس رو دیدم راجع به کارای صبحش که ناراحتم کرده حرف بزنم و دلیلش رو از خودش بپرسم ولی وقتی دیدمش دلم نیومد با حرفام ناراحتش کنم.
پرده ی ششم:
رفتیم سایت دانشگاه و آلیس مشغول چک کردن ایمیلش شد. دوست داشتم کمی باهام حرف بزنه و باهاش درد و دل کنم ولی شاید وقتی واسه من نداشت. منم پشت یه کامپیوتر دیگه نشستم و به سایت مورد علاقم رفتم تا پست های جدیدی که راجع به طوطیم بود رو بخونم. آلیس به متنی که راجع به طوطیم نوشته بودم نگاه کرد و اولین جمله ی که دید این بود:" من عاشق طوطیم هستم" خوندم همین جمله باعث شد که حس حسادت عجیب آلیس نسبت به اون حیوون بی نوا گل کنه و باهام قهر کنه. اونقدر دلم پر بود که طاقت دیدن قهر آلیس رو نداشتم ولی تحمل کردم.
پرده ی هفتم:
باهمدیگه رفتیم سر کلاس و خنده ها و گرم گرفتن آلیس با خانم اشتری (دوست صمیمی آلیس که هفته ای دو روز باهم دیگه می رن کتابخونه) باعث شد فکر کنم که اونو بیشتر از من میخواد که تمام خنده ها و مهربونیش رو به اون تقدیم میکنه. حس حسادتم با دل پری که داشتم ترکیب شد و باعث شد مثل سابق یه چیزایی راجع به اون خانومه بگم و به قول آلیس پا روی تعهداتم بذارم (که قرار بود پشت سر کسی حرف نزنم و توهین نکنم) . آلیس هم گفت" پس منم پا روی تعهداتم میذارم" منظورش این بود که اونم می تونه به من توهین کنه و ... . صبح امروز کلا واسم یه توهین بود، حالا اینم بهش اضافه میشد. اونقدر ناراحت بودم که نمی دونستم چی کار کنم. آلیس ازم برگه خواست تا یادداشت برداری هاش رو روی اون بنویسه، منم واسه اینکه از این حال در بیایم، سر شوخی رو باز کردم و گفتم خرج داره و بوس خرجشه. که آلیس دوباره زد تو ذوقم و گفت نمی خوام و یه برگه ی دیگه در آورد و نوشت. منم از شدت عصبانیت و ناراحتی تمام برگه هایی که داشتم رو پاره پاره کردم. دوست داشتم سریع از کلاس برم بیرون ولی مجبور بودم بشینم و با همه چی کنار بیام.
پرده ی هشتم:
وقتی کلاس تموم شد باهمدیگه رفتیم بیرون. دلم بدجوری پر بود و تنها آلیس بود که میتونست آرومم کنه. اونقدر عصبی بودم که نمی دونستم چی دارم میگم و دوباره یه تیکه ای راجع به خانم اشتری پروندم که باعث شد آلیس بدون اینکه حتی ذره ای درکم کنه، ازم خداحافظی کنه و به سمت ایستگاه سرویسا بره تا برگرده خونه. من مونده بودم و سوزش قلبم و سردرد شدیدم. نمی دونستم کجا برم و چی کار کنم. تصمیم گرفتم زودتر به خونه برگردم تا آروم شم. پس به سمت ایستگاه سرویسا رفتم و آلیس رو دیدم. ولی تنها نبود و کنار 3 تا از پسرای کلاس بود. باهاشون حرف میزد و اونا هم تیپ جدید آلیس رو با چشمای متعجب زیر و رو می کردن. پسرایی که من باهاشون ماه ها بود دیگه حرف نمی زدم و به خاطر آلیس ازشون جدا شده بودم ولی حالا آلیس جلوی چشمای من داشت با اونا حرف میزد. از شدت ناراحتی و عصبانیت به نفس نفس زدن افتاده بودم. دوست داشتم برم پیششون و دست آلیس رو بگیرم ولی با خودم گفتم اونا که به زور پیش آلیس نیومدن و آلیس هم حتما دوست داره که اونجا واسته و با اونا حرف بزنه وگرنه خودش میدونه که من دوست ندارم با اونا و کنار اونا باشه. کلی از دست آلیس ناراحت شدم و سوزش قلیم بیشتر و بیشتر شد. عکس ها و شماره و اس ام اس های آلیس رو از گوشیم پاک کردم. فکرای بدی میکردم. به زور بغضم رو قورت میدادم تا پیش بقیه ی دانشجوا ضایع نشم. سرویسا اومد. آلیس سوار سرویس سبز شد ولی اونقدر دلم ازش گرفته بود که ترجیح دادم با یه سرویس دیگه برم.
پرده ی نهم:
بالاخره به خونه رسیدم. خونه ای که توش احساس امنیت و آرامش میکنم. لباسام رو عوض کردم و آب سردی به صورتم زدم. ولی هنوز اون بغض تو گلوم بود. دلم واسه مادرم و طوطی و لاکپشت بی زبونم تنگ شده بود. قدرشون رو بیشتر می دونستم. قدر مادرم که فقط خوبی و خیر و صلاح منو میخواد و من به خاطر چیزی که حتی ذره ای واسم ارزش قائل نیست، دل پاک و مهربونش رو شکستم. قدر طوطیم رو که بی منت دوسم داره و منو دوست خودش میدونه، به جز من از همه ی غریبه ها بی زاره و موندن کنار من رو دوست داره. با چشمایی که کم مونده بود ببارن، رفتم پیش مادرم نشستم و ازش معذرت خواهی کردم. بهش گفتم نامزدی رو فراموش کنه. بهش گفتم هرچی که تو بگی همونه. بهش گفتم نه تابستون، نه پاییز و نه زمستون نمیخوام نامزد کنم و اشکام شروع کردن به ریختن. رفتم به اتاقم و جلوی چشمای کنجکاو طوطیم اشک ریختم و سبک و سبک و سبکتر شدم...
فکرم خیلی آشفته است. نمی دونم چرا تو هر رابطه ای اونی که عاشقتره باید من باشم و عذاب بکشم. آلیس نتونسته به اندازه ی من عاشق باشه، نتونسته به اندازه ی من واسه عشقمون ارزش و اهمیت قائل شه. عشق رو یه بازی می دونه ولی من جدی. عشق رو از زندگیم باارزشتر می دونم ولی آلیس نه. کاش توهم مثل من بودی آلیس. کاش عاشق بودییییییییی.
میخوام چندین روز تنها باشم...