ماه عسل 2
بابا گفت چیه؟! چرا می خندی؟! راحتتر خندیدم و در عین حال فکری کردم و گفتم: فکر کنم ما اولین نفری باشیم که اومده! بعد بابا گفت نه از ما زرنگ تر هم هس ببین!
تا درای قطار رو باز کردن پریدم و سوار شدم! دل تو دلم نیست تا وروجک بیاد و سوار شه!
وقتی اومد بدون هیچ حرکت اضافی رو صندلی کنار روبرویی من نشست و خیلی خونسرردد بود! بعد که قطار راه افتاد گفت که بابا نرفته بوده و مشغول صحبت با آقای قطارچی بوده!
تو یه چشم بر هم زدن رسیدیم تهران و من دلم میخواست قطارمون دوزاری بود و دیرتر می رسیدیمم!
وای تکیه داده بودیم و زل زده بودیم به همدیگه و با چنان ذوق و شوقی به هم نگاه میکردیم که انگار خیلی وقته همو ندیدیم!!
انقده رمانتیک بوووددددد!!!
سلام تهرانی گفتیم و به سمت نمایشگاه راهی شدیم.
بر خلاف سال پیش که با دوستان رفته بودیم و هی از اینجا به اونجا رفتیم و سرگردون بودیم، امسال با وجود وروجک خیلی زود کارت تخفیفمون رو گرفتیم و غرفه رو پیدا کردیم!
عصری باهم برگشتیم! با اینکه واسش سخت بود، وروجک تنهام نذاشت و تا سر کوچه ی مامان بزرگ اونم توی باروننن اومد!!! دور سرم قلبا داشتن می چرخیدن! تازه تو راه توت هم واسم چید! منم ۱ گاز زدم و بقیه اش رو دادم به وروجکم!
بعدشم خودش رفت خونه ی عمه اش اینا!
بعد ازچند ماه ستایش دختر دایی ۳ ساله شیطونم رو دیدم و اونم که از عید منتظر رفتن من بود حسابی ذوق کرده بود! با اینکه خیلییییی خسته بودم و زن دایی هم مثل همیشه درکم می کرد ولی دلم نیومد با ستایش بازی نکنم بعد از این همه مدت!
صبح روز بعد سوار اتوبوس شدم وبه سوی وروجک شتافتم! چون قرار بود عمه خدیجه رو هم ببینم. از اونجا دوباره رفتیم نمایشگاه و این بار انقدر بهمون خوش گذشت که حسابی دیر شد! وقتی که خیلی خسته شده بودم استراحتی کردیم و وروجک انگشتای دستم رو اونجوری که میدونست دوسم میاد ماساژ داد واااایییی انقده کیف داااادددددد و بعدشم پاهامو که خیلی درد می کرد ماساژ داد و حسابی خستگیشون در رفت و دوباره رفتیم سراغ غرفه ها! با وجود وروجک سِیر توی کتابا اونقدر لذتبخش بود که دوس داشتم شبم اونجا بمونیم!
وقتی برگشتیم شب بود و من خیلی مضطرب بودم! به دایینا که 2،3 بار زنگ زده بودن و نگران بودن چی بگم! مهمتر از همه تو اون تاریکی! انقده می ترسیدمم!! وروجک جونم که متوجه شده بود دستمو گرفت و محکم فیشار داد و گفت تا وقتی پیشمه از هیچی نترسم! رسیدیم و شیرینی خریدیم و وروجک تا دم در مامان بزرگینا باهام اومد و خودش برگشت! حسابی دیرش شده بود و همه ی مهمونا منتظر رسیدنش بودن! وقتی رسیدم خونه و خیالم راحت شد تازه یاد وروجک و همه ی مهربونیاش افتادم و دلم واسش به تالاپ و تولوپ افتاد!
صبح روز بعد 2باره باهم رفتیم نمایشگاه و ظهر که شد باهم رفتیم راه آهن! عصری رسیدیم شهرمون و به این ترتیب ماه عسل دوممون هم تموم شد! من همیشه فکر میکردم تو جمعای شلوغ همیشه بیشتر خوش میگذره و 2تایی آدم حوصله ش سر میره ولی تو این چند روز با ووجی جونم بیشتر از هر موقع دیگه و هرکس دیگه خوش گذشت و بهترین نمایشگاه کتابی شد که تا حالا داشتم!!